عقل وعشق وغم
هرکه برسودای عشق یار میگردد دچار نه به صبرش باشد امکان،نه فرارو نه قرار
ما به میل خود نیفتادیم در گرداب غم عشق مارا می کشاند سوی موج وگیرودار
حالت آهنربا داریم و آهن ، ما و غم عقل ، بر طیف مخالف میکند ازما فرار
ای که گفتی« هرکه بامش بیش،برفش بیشتر» بام ما عاری نشد از برف ، حتی در بهار!
« هرکه عاشق تر بود دلریشتر» ، گویند جون بر دل مجنون زعشقش بود ، زخم بیشمار!
هرکه بینی ، جایگاه و جلوه ای دارد زعشق بلبل خوشخوان به باغ و زاغ برروی چنار
عاقلی و ادّعا ، با درد سر باشد قرین عافیت باشد ، به خاموشی و حزم و استتار
چشم در راهیم و مشتاق جمال یوسفی مثل یعقوبیم اینجا در کمال انتظار
تا که شاید روزگاری بنگری یادش کنی! « بیگی » اینجا شعر وخطّی مینویسد یادگار
هر صبح و شام ازتو غمی تازه میرسد داغ تو هرکه داشت به آوازه می رسد
کامل زتارو پود غم است آدمی ، بله اتمام هر کتاب به شیرازه می رسد
آن روز...
آنروز که دیده سخت ، بارانی بود با سوز تمام سینه طوفانی بود
باریدن چشم بود و هنگامۀ دل چشمش نزنم عجب فراوانی بود !
درآینه
روزی که دید روی خودش را درآینه چون ماه بود ، دختر حوّا درآینه
ازخطّ وخال وعارض گلگون حسن و ناز گویی که برده محشر کبرا در آینه
زیبا تراز گل است وبرازه تر، زسرو درجلوه آمده است فریبا در آینه
تقویم احسنی است ، فرایندۀ بهشـــت دایم شود زعیب مبرّا درآینه
حوران از آدمیّت او رشک میبرند زیبنده است وساده و گیرا درآینه
گویی برابر است به صد گنج پر بها خودرا نشسته غرق تماشا درآینه
فرق است بین ماوتو ای ماهتاب حُسن پیداست بعد فاصله اینجا درآینه
---------------------------
(بیگی) بیا بترس از آیین روزگار پیدا شوند زشتی و زیبا درآینه
سفارش به خودم
بهارآ مده برخیز و یاد یاران کن هوای نیکی و سودای نیکخواهان کن
چو خوی و حالت دریاو ابر باران زا تمام مزرعه را سبز از آب باران کن
یکی نشسته اگر با غم نداری سرد به قدرتاب وتوان گرمیش زاحسان کن
به شام تار کسان باش شمع شب افروز مباش درد و اگر ممکن است درمان کن
برای هر گرهی پنجۀ گشایش باش وگر زدست نشد باز، وا به دندان کن
مسیر راهِ سعادت چو مینهندت پیش حذر زپیروی دیو و غول وشیطان کن
ذخیره هست مسلّم به نزد حق نیکی کرم به خلق خدا آشکارو پنهان کن
اگر هوای نکو محضران بسر داری سفر به مأ من شاهنشهِ خراسان کن
خیرین مدرسه ساز
بر خیرین ومدرسه سازان این دیار گلواژه ها سلام و درود از شرف نثار
چون ابر رحمتی به گلستان این کویر سیراب کرده غنچه وگل راوسبزه زار
لبیک گفته نیک به آیاتِ ( ینفقون) انفاق وبخششی که نمایان به روزگار
ازباقیات گوی سبق برده از همه وزصالحات نام نکو مانده ماندگار
از همّت بلند نکو نام و سرفراز محبوب خلق و خالق جاوید پایدار
توصیف کی توان که نکو کاریت عیان تمجید گشته خود کرم ازشأن واعتبار
تقدیر کرده از تو مقاماتِ مملکت تأیید کرده اند ، شریفان با وقار
مهدِ علوم مدرسه است و بنای آن زینروبنای مدرسه ات گشته سازوکار
این خطّه پیشگام شد از علم ومرتبه اقرار بس نموده بزرگان به افتخار
زیبا و دلپذیر شده منظر نظر نام و نشان ز خیّر والا به یادگار
بالنده از فضای دل انگیز کودکان نو باوگان و تازه جوانان گل عذار
گر خوانمت فرشته نباشم گزافه گو فارغ نه ای زجامعه و جمع بی قرار
آگاهی از فراز و نشیب گذشتگان عبرت گرفته از گذر چرخ کج مدار.
ای ابر عشق وعاطفه ای بحر پرگهر بر تشنگان عاطفه باران خود ببار
نوباوگان یزدی و این پهنۀ کویر دانند قدر و منزلتت را به آشکار
ایمان محکم ونظرت لطف وقرب حق طالب نه ای بعٌجب و ریاو به اشتهار
مدح تو بی حساب شنیدیم و دیده ایم بر صفحه و نما و نوشتار بیشمار
تکریم کرده ازتو مشاهیر تربیت سلطان وراد ناحیه و جمع شهسوار
هرکس بقدر خویش بیان کرده نیکیت بیکی چنین سرود که بوده است رستگار
---------------------------------
شعر انتظار....
گواهی داده دل ،ای دلبر جانانه می آیی دلارامی، دوا ی این دل دیوانه می آیی
مشام شهر راپر میکند عطر دلاویزت ونیکوتر، زیاس ونرگس و ریحانه میآیی
الا ای شهسوار و نامدارعرصه گیتی به رغم داستان و قصه وافسانه می آیی
توای شرقیترینخورشیدعالمتاب روحانی به نورافشانی این بزم واین کاشانه می آیی
دوچشم آشنا ،روشن به دیدارعزیزانست عزیزو نور چشمم،کی مرا دردانه می آیی
چه روشن میشودچشم وچراغ ومحفل(بیگی!) که میبیند به فرّ و شوکت شاهانه می آیی
-------------------------------------
دوبیتی
گل بی سبزه رنگ و رونداره جلا و زرق وبرق و بو نداره
پریشانی زجمعّیت روا نیست که سدّ ازآبِ کم نیرو نداره
=
گلستان ازتو در نشو و نماشد کمی هم از بهارت سهم ماشد
فضا پر کردی از عطر دلاویز بهاری بودنت لطفِ خدا شد
=
گلستانی تو و من شوره زارم تو صبح روشنی من شام تارم
چو درتاریکیم افتاده ازشور بیا گهگاه بر روی مزارم
=
ازاینم سخت ازچشمت فراری که مهلک دیدمش چون تیر کاری
شکاری میزنی اورا بکش زود مروّت کن میندازش به زاری
=
سرم بالا گرفتار غروره بدن همراه من سدّ عبوره
به رغم شورو شر ؛ کارسروتن دلم درسینه ام سنگ صبوره
=
گلستانی توو من شوره زارم توصبح روشنی من شام تارم
چو در تاریکیم افتاده ازشور بیا گه گاه بر روی مزارم
دوبیتی
گل بی سبزه رنگ و رونداره جلا و زرق وبرق و بو نداره
پریشانی زجمعّیت روا نیست که سدّ ازآبِ کم نیرو نداره
=
گلستان ازتو در نشو و نماشد کمی هم از بهارت سهم ماشد
فضا پر کردی از عطر دلاویز بهاری بودنت لطفِ خدا شد
=
گلستانی تو و من شوره زارم تو صبح روشنی من شام تارم
چو درتاریکیم افتاده ازشور بیا گهگاه بر روی مزارم
=
ازاینم سخت ازچشمت فراری که مهلک دیدمش چون تیر کاری
شکاری میزنی اورا بکش زود مروّت کن میندازش به زاری
=
سرم بالا گرفتار غروره بدن همراه من سدّ عبوره
به رغم شورو شر ؛ کارسروتن دلم درسینه ام سنگ صبوره
=
گلستانی توو من شوره زارم توصبح روشنی من شام تارم
چو در تاریکیم افتاده ازشور بیا گه گاه بر روی مزارم
وقتی...
وقتی غروب چشم تو دلگیر میشود بی آب و دانه مرغ دلم سیر میشود
روزی که آسمان نگاهِ تو ابری است خون دلم زدیده سرازیر میشود
حرز وطلسم وورد دگر چاره سازنیست دیوانه چون به بندِ تو زنجیر میشود
گاهی تلاش خصم و رقیب حسودتو سود ِتو ازتبادل تقدیر میشود
محض ثواب دست از افتاده ای بگیر دامن مکش از آنکه زمینگیر میشود
یادِ قدیم کوچه و بازار ما به خیر ! عینِ فراست است ، که تعمیرمیشود
اسب زمان؛همیشه روان است وراهوار ( بیکی) به راه و طول سفر پیرمیشود
-----------------------------
رباعی
افسوس که گم گشتۀما پیدا نیست محبوبۀ رؤ یایی ما باما نیست
یک سینه ، کجا رآهِ غم خالی بود! دلواپسی ما وشما بیجا نیست
=
در بین کتاب وخانه جانسازی کن فرهنگ بیا ببین سرافرازی کن
تا نور بپاشی به میان مردم از جای شوو بلند پروازی کن
=
می آمد و یک کتاب در دستش بود سرچشمۀ آفتاب در دستش بود
میخواند به آهنگ زمان افسانه سربسته ولی حساب دردستش بود
=
هر صبح به گلگشت وتماشا می رفت دردامن کوه یا به صحرا می رفت
این عزم واراده قابل تحسین بود چون ذرهّ به سمت ِ نور بالا میرفت
=
باید که غم از سینه برون اندازم لنگر به سواحل جنون اندازم
یا جان برهدزموج سر گردانی یا زورق دل به شّطِ خون اندازم
شاعر
عمریست که شاعر به تو عادت کردیم سبک هنر تو را رعایت کردیم
یک دفتر شعر داشتی دیگر هیچ با دار و ندار تو قناعت کردیم
دارایی
هرچیز که داریم زمیراث سلف میماند ومیرسد به ورّاث خلف
قانون خدا ببین که از روی حساب دارایی کس نمیشود هیچ تلف
کویر
در این کویر هزاران بهار می بینم تحوّلش ز کران تا کنار می بینم!
از آسمان حیاتش ستاره می بارد وحسن و سادگی اش برعذارمی بینم
به جای جای کویراست گنج استغنا عیان به چشم ، ویا استتار می بینم
اگرچه دشت زخورشید گرم وتبدارست درآن طراوت صد سبزه زار می بینم
دراین دیار پرازبادگیرو خانه زخشت چه ها ، زمرتبه و افتخار ، می بینم !
ظهورو جلوۀ دین باوران وعالم دین در این دیار بسی بی شمار، می بینم
قرار آهن و فولاد ، از دوسویۀ شهر چه رونقی زعبورو قطار ، می بینم
مزید صنعت وسازندگی و پویاییست چه رشدو توسعه ای زیندیار، می بینم
سه نام دارالعباداست ویزدو ایساتیس که درجریده اش ازروزگار، می بینم
عیان زعهدقدیم است کیش زردشتی وآتشی که منش شعله دار ، می بینم
نماو صوت پدیدار گشت و سیمایش به بزم و محفل هر خانوار ، می بینم
میان اینهمه آثار و شهد و شیرینی مَنارو جامع آن شاهکار ، می بینم
بسی جوان و کهنسال درره دانش به راه و قافله صدها سوار، می بینم
زشعرنووکهن گرچه حرف بسیارست کمیت هردو ولی راهوار ، می بینم
من ازمدیرو بزرگان این کویر استان حمایت از اُدبا آشکار ، می بینم
وتفت شهر متینی که درکنار کویر نشسته دامنۀ کوهسار ، می بینم
اصیل مردم آزاده اش پرآوازه است و باغ ومزعه اش پر انار، می بینم
مساجدی که نشان داردازحیاتِ کهن به شهرودهکده اش یادگار، می بینم
چه آسیاب وقناتی که از گذشتۀ دور روان وجاری ازاین پشته زار،می بینم
بکوهسار یکی چون عقاب دارد کوه نشسته منتظرش برشکار می بینم
فرازکوه وکمر قلعه اززمان قدیم و در بهارخوشش آبشار می بینم
توابعش خوش وخرّم بسبزیست ودرآن چه رفت و آمدو گشت وگذار می بینم!
وسر بلند و سرافراز شیرکوه اینجا کشیده سر به فلک استوار ، می بینم
------------------------
گرفت(بیگی)ازاین گفته راه خوشبینی که لمس ودیدن گل،به زخار، می بینم
زیبا ببینمت
گفتم زدشت خاطره زیب ببینمت زیبا تر از بهار دل آرا ببینمت
بهتر زیاس و نسترن و تاج واطلسی نیکو تراز بنفشه ومینا ببینمت
دورازملال وخسته شنهای روزگار چون کوهسارووسعت دریا ببینمت
ای سردو گرم دیده به دوران زندگی نیک عاقبت همیشه و حالا ببینمت
موی سفید وقدّ کمان رمزعمرتو ست رازی نهان به دیده وسیما ببینمت
تاننگرد به روی تو پاییز برگ ریز چون سرو پایدارو شکیبا ببینمت
دارم دعای نیمه شبان تو انتظار باشد که زین مطا لبه گویا ببینمت!
(بیکی) نگفت ، جز به تمنّای بودنت در گلشن زمانه شکوفا ببینمت
به احترام سالمندان محترم
سفرکرده !
آن دلبری که خطِّ معّما کشیدو ، رفت افسانه ها از این دل شیدا شنیدو رفت
زیبا تر از بنفشه و گل های اطلسی پر باز کردو جلوۀ خودرا بدیدو رفت
بهتر زعطرو بوی بهاری و مشکِ ناب گویی به عزم شاخۀ طوبی پرید و رفت
چون شبنمی زلال به پاکی و روشنی درصبحدم به پرتو رخشا رسیدو رفت
بالنده بود و خرّم و خندان و شادو مست آهو صفت ز مرتع دنیا رمیدورفت
با داغ لاله ساخت به ایاّم و از هنر جانی به جسم خستۀ تنها دمید و رفت
با کاروان عشق سفر کرد و عاقبت شد جاودانه در سفر آنجا شهید و رفت
ای آفتاب حُسن ، که رفتی به اقتضا تا ماه نو کمانۀ زیبا کشید و رفت
ما همچنان فراق تو را آه می کشیم ! ای قامتت چو سرودل آرا چمیدو رفت
(بیکی ) به انتظارجمالت به جان رسید تا عاقبت ز قید تمنّا رهید و رفت
فرار
تا مدّعی به ما نزند ، تیغ دشمنی ترک نزاع و همهمه کردیم و الفرار
دنبال کار خویش گرفتیم بی امان وزگیرو دار مخمصه رفتیم بر کنار
جاییکه های و هوی وزدوخوردودشمنی است امکان ندارد اینکه بگیری درآن قرار
غوغا شود ز گفته و اعمال نا روا حرف رکیک باعث رنجست وکارزار
بگریز ازدو دشمن و دایم بهوش باش ازنفس و دشمنی که تو را هست همجوار
سخت است بین خلق، بحق حکم و داوری کم درصدند مردم حقپوی و حق مدار
آنجا که جنگ و جبهه و فیض شهادتست ننگ وخیانت است ، نباشی چو پایدار
( بیکی) بیا و دور شو از شّر و مفسده یاچاره کن شرارتِ ذی الجور ، یا فرار
درکنار تو
دارم به سر هوای نشستن کنار تو وز قید وبند خویش گسستن کنارتو
بختم اگر مدد کند و یاریم خدا طرفی زیک مناظره بستن کنارتو
حیرانی سفینه ی طوفانیت شدم باید زسیل حادثه رستن کنارتو
دورازدو چشم مست تولب بسته ام زمی پرهیز بایدم بشکستن کنارتو
الهام میشود به دلم جذبه ای زغیب می آورد بهانه ی جستن کنارتو
( بیکی) کنار پنجره ات میشود دخیل نو بخت میشود به نشستن کنارتو
===========
درآینه
روزی که دید روی خودش را درآینه چون ماه بود ، دختر حوّا درآینه
ازخطّ وخال وعارض گلگون حسن و ناز گویی که برده محشر کبرا در آینه
زیبا تراز گل است وبرازه تر، زسرو درجلوه آمده است فریبا در آینه
تقویم احسنی است ، فرایندۀ بهشـــت دایم شود زعیب مبرّا درآینه
حوران از آدمیّت او رشک میبرند زیبنده است وساده و گیرا درآینه
گویی برابر است به صد گنج پر بها خودرا نشسته غرق تماشا درآینه
فرق است بین ماوتو ای ماهتاب حُسن پیداست بعد فاصله اینجا درآینه
--------------------
(بیگی) بیا بترس از آیین روزگار پیدا شوند زشتی و زیبا درآینه
آیین روزگار
روزگار است و اینش آیین است رسم گل چید نش زدیرین است
هر گلی را که دوستر داری درکمینش چو طفل گلجین است
کس زچنکال مرگ ایمن نیست تیز پرواز تر ز شاهین است
ازگل و رنگِ خون حنا سازد دستش ازخون خلق رنگین است
دل این روزگار از سنگ است گوشش ازقیل وقال سنگین است
دانه اش آشکار و دام نهان مس قلبش زحقّه زرّین است
جلوه اش چون سراب برچشمست زهر دنیا زعشوه شیرین است
زین سبب خلق روبه او آرند که پرازنقش ورنگ و آذین است
نام و ننگش جوی نمی ارزد مرگ بهتر ز نام ننگین است
تا توانی مواظب خود با ش گردش چرخ را جه تضمین است
تا توانی به راهِ نیکی کوش کاین سزاواریش به تحسین است
تا توانی بجوی دانش را اگر از سمتِ چین و ماچین است
بهترین خلق هان ، بدانی کیست آن که عامل وعالم د ین ا ست
(بیگی)این گفته را چو میخواند یادِ شعرِ متینِ ( پروین) است
-------------------------------
هر مقامی و هر کجا باشی آخر این زندگانیت این است !!